حقایقی از چنگیز خان که احتمالا نمیدانستید
تموچین، چنگیز خانِ آینده، در ۱۱۶۲ میلادی متولد شد.در پی داستان های زیاد ، سختی ها و ناخوشی های زیادی دید و به یک رهبر بی رحم تبدیل شد. تا جایی که با تکیه بر این بی رحمی ، بر گستره وسیعی از دنیای شناخته شده آن دوران مسلط شد.
مردم چین و ایران، بزرگترین قربانیان چنگیزخان مغول در هجوم وی به جنوب و غرب آسیا بودند. او ، برای مغولان، اولین و آخرین امپراتور است، مردی که اقوام از همه پاشیده شمال دیوار چین را به هم پیوند داد و بزرگترین امپراتوری تاریخ جهان را ساخت. نام او در تاریخ، با وحشیگری، خونریزی و کشتار انسانها گره خوردهاست. برخی مورخان، چنگیزخان را مسئول قتل بیش از ۴۰ میلیون نفر میدانند؛ آماری که البته چندان دور از واقع نیست و ما در این نوشتار، به نمونههایی که میتوانند تأییدکننده این مدعا باشند، اشاره خواهیم کرد. با این حال، در زندگی عجیب و شگفتانگیز تموچین، مردی که از سوی مردمش به چنگیزخان ملقب شد، رویدادهایی قابل احصاست که شاید تاکنون نشنیده باشید؛ اسراری از خان بزرگ مغول که سالها بعد از مرگ وی فاش شد.
یک کودکی سراسر عذاب
درباره کودکی چنگیز که احتمالاً در سال ۵۴۰ هـ. ش به دنیا آمد، اطلاعات چندانی در دست نیست؛ کهنترین نوشتاری که درباره دودمان وی به رشته تحریر درآمده، کتابی با عنوان «تاریخ سری مغولان» است که یوآنچائوشی، نویسندهای چینی نژاد، آن را در سال ۶۱۹، حدود ۱۳ سال بعد از مرگ چنگیز، نوشت. این کتاب را دکتر شیرین بیانی به زبان فارسی ترجمه کرده است، اما این کتاب هم، اطلاعات چندانی درباره کودکی چنگیز به دست نمیدهد؛ با این حال، میدانیم که او دوران خردسالی بسیار سختی داشت و در ۹ سالگی، پدرش یسوکای را از دست داد؛ رقبای او مسمومش کردند. چنگیزخان که نام مغولی تموچین، به معنای آهنگر، داشت؛ از آن پس روزگاری سخت را از سر گذراند؛ مشهور است که او در نوجوانی، برادرش را به خاطر غذا، کُشت!
۱۰ سال گم شده زندگی چنگیز
چنگیز در اوایل جوانی، توانست با دختر یکی از قبایل متحد پدرش ازدواج کند، اما همسر جوانش توسط رقبای چنگیز ربوده شد و او چند سالی درد فراق خانمش را کشید. چنگیز در ۲۰ سالگی ناپدید شد؛ هیچکس به درستی نمیداند که او کجا رفت. حتی «تاریخ سری مغولان»، حرفی از این موضوع به میان نمیآورد؛ اشارات «جامعالتواریخ» خواجه رشیدالدین فضلا... همدانی هم، بیشتر به افسانه شباهت دارد. به این ترتیب، ۱۰ سال از زندگی چنگیز در میان غبار ابهام فرو رفتهاست. برخی معتقدند که او، این ایام را در زندان یکی از قبایل مغول گذراند و در نهایت، با کمک همسرش، از آن دام مهلک رست. چنگیز در ۳۰ سالگی، حدود سال ۵۷۰ هـ. ش، توانست مجدد به قبیله اجدادی خود بازگردد و ریاست خود را به اهل قبیله تحمیل کند؛ این، سرآغاز جنون تمامیتخواهی چنگیز بود. او تا سال ۵۸۵ هـ. ش، طی ۱۵ سال، توانست تمام قبایل مغول را مطیع خود کند. قساوت قلب عجیب چنگیز و هیبت و وحشتی که از وی در دل دشمنانش ایجاد میشد، در پذیرش زعامت وی نقش مهمی داشت. او حتی به برادر خواندهاش که به خاطر وی، متحمل سختیها و جان فشانیهای فراوانی شده بود هم، رحم نکرد و برای به دست آوردن قدرت او، برادرخوانده را کشت و نشان داد که با هیچکس بر سر قدرت تعارف ندارد. مغولها در سال ۵۸۵ هـ. ش، چنگیز را به عنوان خانِ خود پذیرفتند و او حاکم بیرقیب تمام مغولستان شد.

عبور از دیوار چین
چنگیزخان، پس از تثبیت جایگاه خود در مغولستان، تصمیم گرفت به چین بتازد. عبور از دیوار چین، سرآغاز احداث امپراتوری بود. مغولان فقط غارت میدانستند و اصولاً با تدبیر دیگری آشنا نبودند؛ اما در همان حال، اطاعت محض از چنگیزخان، ارتش او را به یک ماشین جنگی غیرقابل کنترل تبدیل کرده بود. مشهور است که جمعیت چین، پس از استیلای مغولان در مدتی کوتاه، ۱۰ میلیون نفر کاهش یافته است. این عدد، به هیچ رو اغراق نیست. ج. آ. بویل در مقاله مفصلی که درباره ایلخانان مغول در ایران به رشته تحریر درآورده و در جلد پنجم «تاریخ ایران کمبریج» به چاپ رسانده است، به گزارش بهاءالدین رازی، نماینده خوارزمشاه که در رأس گروه اظهار مودت به دربار چنگیزخان در چین فرستاده شده بود، اشاره میکند و مینویسد: «هنگامی که گروه یادشده از جلگه شمالی چین میگذشت، از مسافت دور پشتهای پدیدار شد که اعضای گروه گمان بردند کوهی پوشیده از برف است؛ اما، چون از راهنمایان خویش استفسار کردند، دریافتند که در واقع هرمی است از استخوان آدمیان کشته شده! ... سرانجام به پشت دروازههای پکن رسیدند، در یک موضع در پای حصار، استخوانهای شصت هزار زن جوان ریخته شده بود که به وقت سقوط شهر، خود را از برج بیرون انداخته و همانجا هلاک شده بودند تا به دست مغولان نیفتند.» هرچند در گزارش رازی، تا حدودی زیادهروی به چشم میخورد، اما اگر درصد کمی از این گزارش را هم مقرون به صحت بدانیم، پی به کشتار عظیم چنگیزخان در چین خواهیم برد.
تاختن به ایران
چنگیزخان، پس از به دست آوردن بهانه لازم، یعنی کشتار بازرگانان مغول در اُترار، شهر مرزی ایران با مستملکات مغولان، لشکر جرار خود را روانه ایران کرد. جُبن و هراس سلطانمحمد خوارزمشاه، کار دست ایرانیان داد و مغولان، بیمحابا و بدون کوچکترین ترحمی، شهرهای خراسان را یکی بعد از دیگری، گشودند و غارت کردند. گزارش ابناثیر خبر از قتلعامهای میلیونی در مرو، نیشابور و هرات و کشتارهای چندصد هزار نفری در بلخ، توس و دیگر شهرهای این خطه میدهد. این یک سقوط تمام عیار بود. نویسنده «تاریخنامه هرات»، آوردهاست که نیروهای چنگیزخان فقط در هرات، هفت روز را صرف ویرانی ساختمانها و زیرساختهای شهر کردند. سیفی هروی میافزاید که مغولان در این ایلغار، حدود یک میلیون و ۶۰۰ هزار نفر را هم از دم تیغ گذراندند. این جدالها تا نبرد «سند» که میان چنگیزخان و جلالالدین خوارزمشاه درگرفت، همچنان ادامه داشت و پس از آن، چنگیزخان ترجیح داد که به مغولستان بازگردد، اما دیرزمانی را در بامیان گذراند.
برخی از مورد اعتمادترین ژنرال های او دشمنان سابقش بودند.
چنگیز خان مشتاق یافتن استعدادها بود. معمولاً معیارش برای ترفیع دادن به افسرانش مهارت و تجربه بود نه طبقه، اصل و نسب و یا حتی تعلقات گذشته.
یک مثال معروف از این اعتقاد چنگیزخان به شایسته سالاری نبرد سال 1201 در برابر قبیله رقیب به نام تایجات (Taijut) بود. در این نبرد اسب چنگیز تیر خورد و او در خطر کشته شدن بود. وی بعد از نبرد اسرای تایجوت را مورد خطاب قرار داد و خواست بداند چه کسی مسئول بوده است. سربازی شجاعانه ایستاد و اعتراف کرد که تیراندازی کار او بوده است. به خاطر جسارت تیرانداز، چنگیز او را افسر ارتشش کرد و بعد به خاطر اولین ملاقاتشان در میدان نبرد به او نام مستعار جِبِه «Jebe» یا «تیر» داد. جبه همراه ژنرال مشهور، ساباتای (SUBUTAI)، به بزرگ ترین فرماندهان مغول طی فتوحات شان در آسیا و اروپا تبدیل شدند.
مرگ برای همه؛ حتی برای چنگیز!
چنگیزخان مانند هر جبار سفاکی، آرزوی جاودانه زیستن داشت؛ او در سال ۶۰۱ هـ. ش، حدود پنج سال قبل از مرگش، راهبی چینی به نام چانگچون را از چین فراخواند. مغولان او را از جنوب کشورش، به کوههای بامیان آوردند؛ چون چنگیزخان شنیده بود وی از چگونه ساختن «داروی زندگی ابدی» اطلاع دارد! پیرمرد راهب را با بدبختی به دربار چنگیزخان رساندند و او در پاسخ سوال خان مغول، سخنانی حکمتآمیز را تحویل وی داد که مخلص آنها این بود: تو هم مانند همه، به زودی میمیری! چانگچون بخشی از خاطرات این سفر را نوشت و در آنها به وضعیت بلخ، هنگامی که چنگیزخان سودای جاودانه بودن را داشت، اشاره کرد: «مردم شهر به تازگی نابود شده بودند، اما هنوز میتوانستیم صدای سگها را بشنویم!» چنگیزخان تصمیم گرفت به مغولستان بازگردد و ادامه عملیات را به پسرانش بسپارد؛ او دیگر در هیچ جنگی شرکت نکرد؛ اما این انصراف، لکه ننگ مسئولیت قتل ۴۰ میلیون انسان را از دامن خان مغول پاک نمیکرد. او در ۲۷ تیرماه ۶۰۶ هـ. ش، درگذشت. شاید این سنت مغولان بود که محل دفن خانها را مجهول باقی بگذارند تا از دستبرد در امان باشد؛ هر چند این ادعا درباره چنگیزخان، چندان معقول به نظر نمیرسد. او، با آن زندگی پر فراز و نشیب و زهر چشمی که از مردم دنیا گرفت، گور مشخصی ندارد و معلوم نیست کجا دفن شده است؛ این درس بزرگی است که باید از آن، بیاعتباری دنیا را دریافت.
منبع: خراسان
چگونگی قتل عطار نیشابوری به دست مغولان
شهر نیشابور را نیز این فاجعهی بزرگ تاریخ در بر گرفت و به طور وحشیانهای، گرفتار حملهی مغول شد. هزاران نفر در جنگ به قتل رسیدند. طبق اطلاعاتی که پس از رفتن لشگر مغول در طول 12 روز سرشماری از کشتهشدگان به دست آمد، نشان داد که بیش از یک میلیون و 450 هزار نفر در جنگ، کشته شدند. در حقیقت، این جنگ، عید مرگ در نیشابور بود. این سال، برای نیشابور، پر از فاجعه بود و بر سرنوشت آیندهی مردم این دیار، تاثیر بسیار بدی گذاشت. بعد از این واقعه، گویا زندگی در نیشابور، جای خود را به مرگ داده بود. محل عبور لشگر مغول، بیابان شد و تمامی شهر با خاک یکسان شد. تولوی خان، قبل از آنکه به طرف هرات روانه شود، 400 نفر از سربازان زر خرید خود را درخرابههای شهر نیشابور، باقی گذاشت تا آنها مخفیشدگان را نیز از دم تیغ بگذرانند. در هنگامی که مغولان مشغول قتل و غارت در نیشابور بودند، پیرمردی از اهالی نیشابور، که مردم برای او احترام خاصی قائل بودند به دست مغولی اسیر شد و یکی از سواران به هزار دینار این پیرمرد را خرید. اما پیرمرد گفت که: «مرا ارزان مفروش، قیمت من بسیار بیشتر از این است و تو میتوانی پول بیشتری بابت من بگیری.» سوار هم قبول کرد و گفت: پیرمرد میتوانست جان خود را نجات دهد اما زندگی برای او، دیگر معنایی نداشت. به یک اسیر پیر، هیچکس درهمی نمیداد. یکی از سربازان مغول، مسخرهکنان، ارزش این اسیر پیر را یک خلطه کاه، قیمت کرد و فریاد میزد که این اسیر را به یک خلطه کاه، خواهم داد. پیرمرد به سرباز مغول گفت: «زودتر بفروش که ارزش من بیش از این نیست.» خشم و غضب، سراپای سرباز مغول را فرا گرفت و با شمشیر، سر او را از تن جدا کرد. این پیرمرد کسی نبود جز، پیرعارفان، صاحب کتاب «منطق الطیر»، فریدالدین عطار نیشابوری.
سخنان
- «من از برکت یاسا فرمانروای جهان شدهام، شما نیز تابع و مطاع قوانین باشید.»
- در حضور امیران
- «من در باب نصایح و حکم دانشمندان بسیار اندیشیدهام و امروز میبینم که بدون دانستنِ وجه صواب فرمان قتلعام دادهام لکن از هلاکت این مردمان چه باک!.»
- از کتاب چنگیز،انتشارات امیرکبیر
- «در آسمان جز یک قدرت وجود ندارد، در زمین هم جز یک خاقان نباید باشد.»
- از کتاب چنگیز،انتشارات امیرکبیر
- «استحکام هر حصاری به نسبت شجاعت مردانی است که به صیانت آن موظفند.»
- هنگامی که به بخارا رسید
- «من به این مکان نیامدهام مگر برای این که به شما امر بدهم که آذوقهٔ سپاه مرا فراهم کنید، در صحرا دیگر نه ینجه باقی است نه گندم، لشکریان من محتاج به قوت هستند.»
- خطاب به مردم بخارا، در مسجد
- «حج رفتن خطاست زیرا که ملکوت آسمانی در نقطهای معین از زمین نیست.»
- پس از آگاهی از دین اسلام، در بخارا
- «آه! چه جای خوبی است برای بز کوهی و برای مرد صیّاد و چه مکان راحتی برای مرد سالخورده!»
- زمانی که به جنگلِ درختان کاخ و صنوبر رسید
- «همچنان که آسمان بیشتر از یک خدا ندارد زمین هم بیشتر از یک خدا ندارد و آن خدا منم.»
- چنگیزخان:ماریان شمید. مجله ژاسمین
- «من رئیس شما هستم و شما غلام من»
- وقتی ایران را فتح کرد
- «اگر نمیخواهید کشته شوید پیرو ی دستورات من باشید»
- زمانی که میخواست سربازانش به او وفادار باشند
- «من قویترین آدم جهان هستم»
- وقتی ایران را فتح کرد
- «من شهر قره آغاج (در استان آذربایجانشرقی) را بهترین شهر ایران میدانم باید این شهر پیشرفت کند»
- مدتی بعد از فتح ایران
ترجمه از ویکی گفتاورد آذربایجانی
- این درد و عذابی کیفر خدا ست بر انسان های گناهکار و بی وجدان. اگر مزه گناهان را نمی چشیدید، روح و جان شما نیز بزرگترین عذاب کیفری را نمی چشید.
- الکل فقط جنون، خوف و ویرانی وعده می دهد.
- فتح جهان بر پشت اسب بس ساده تر است از اداره آن
- آخر خط گرگها بسی بهتر است از اول خط کفتارها
- رزمنده ای که از دشمن می ترسد مانند خوکی است که بر اسب سوار می نشیند. فقط یک شخص شجاع می تواند با یک جنگجو روبرو شود. وگرنه، نتیجه پایین تر از حد انتظار خواهد بود. از آنچه واهمه دارید اطمینان نداشته باشید.
- اگر می جنگی نترس. اگر می ترسی نجنگ.
- در میان مردم چون بره سر بزیر باشید و در میان نبرد چون شاهین شکاری.
- مرد فاضل مثال خداست. مرد فاضلی که از هوا و هوس خود پرهیز کند زیباست. اما کجا می توانید مثل خدا را پیدا کنید؟ آیا یعنی برای شما بودن با یک انسان زیبا کافیست؟
- بهترین روش دفاع اختفاست.
- هرگز برای مدیون نماندن شخصی که به شما نیکی کرده است را نکشید.
- سیر زندگی ما را با موج بزرگی احاطه کرده است که تمام احساسات بالا و پایین بشریت را با یک جریان عالی ترکیب می کند. اما چگونه می توان خود را در این جریان پیدا کرد و به دنبال آن بود؟
* آن (؟) می تواند انسان ها را مغرور کند. غرور ایشان را بی عقل خواهد کرد و تو خواهی توانست بر آنها پیروز شوی...
- بزرگترین شادی برای یک مرد تسخیر دشمنان ، اخراج آنها ، خرید اموالشان ، دیدن چگونگی گریه بستگانشان ، سوار شدن اسب هایشان و کنیز کردن دختران و همسرانشان است.
- پیروزی فقط در حمله ظاهر می شود.
- محو مغلوبین شاهداروی غالبین است.
- منم عذاب الهی! اگر گناهان کبیره مرتکب نمی شدید، خدا مرا بر شما نازل نمی کرد!
- آنچه با اراده من محو شد، اسب هایی که به سرعت در دل ناپیدای دشت غروب سرخ فام می دوند، صفات انسانی،به نهایت زنده این جریان نگاه می کنم و از خود می پرسم: من کجای این جریان هستم!
- هیچ چیزی با ارزش تر از دیدن و درک آدم های جدید در مسافرت و علاقه به جاذبه های دیدنی ندیدم.
- در شراب و عرق هیچ خیر ، عقل ، شجاعت ، منش خوب و شخصیت خوب وجود ندارد.
- سخنی که سه فرزانه تصدیق کرده اند را تکرار توان کرد؛ وگرنه قابل استناد نیستد. سخن خود را با سخن فرزانگان قیاس ببند، اگر طراز مطلق شد، گفتنیست؛ وگرنه نه.















































_mpu1.png)





